تبليغاتX
اگه دستم برسه به آسمون....

تو را خودم چشم زدم!

بس که نوشتمت میان شعرهام

بی آن که اسفند بچرخانم میا ن واژه ها!!

حرف بزن ...

دلتنگم ....

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط لیلا و مجید  | 

تا کی میخوای انکار کنی این حس لعنتی رو که تمام زندگیتو به هم ریخت...وقتی جا به جای این شهر جای قدم های من و تو رو نشون میده و لحظه های نبودنتو به رخم میکشه.....نه نمیتونم انکار کنم که من همه احساسمو خرج یکی کردم و حالا هیچ احساسی برام نمونده.....نمیتونم انکار کنم حتی الان که میدونم سرنوشت برا همیشه جدائی رو برامون رقم زد...نه برگشتی میخوام نه شروع دوباره....فقط اگه یه روزی گذرت به خونه قدیمیمون افتاد از حال و روزت خبرم کن....فقط همین!

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1390ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط لیلا و مجید  | 

سلام ابجی خوبم.سلام یه فراموش شده به گلی که شاید نباشه ولی همیشه بوی خوشش تمامه زندگیمو گرفته.

یادم میاد بهم میگفتی اگرم بهت نرسیدم برای همیشه ابجیت میمونم ولی مثل اینکه....

من هر روز منتظر هستم تا بازم مثل همیشه ارومم کنی ابجی جونم رهام نکن.

                               


                                                                   داداشی ارامش نداره

+ نوشته شده در  سی ام دی 1388ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط لیلا و مجید  | 

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد .
+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط لیلا و مجید  | 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز به بد و بیراه و جارو جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز...با یک روز چه کار می توان کرد...؟! خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است، و آن که امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش زیخت و گفت:حالا برو زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید، اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد...بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید،زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را بدست نیاورد، اما...

اما، در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آن ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد وتمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!!!!

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط لیلا و مجید  |